از سوی قاضی آباد به سوی مصلی می آمدم می خواستم اهل خانه را به مراسم شب قدر ببرم.

شهر همچون روز روشن بود. مردم همه در خیابان ها بودند .

مساجد شاد شاد بودند . آرزوی حضور مردم را در خویش محقق می دیدند و بر این مردم غبطه می بردند.

هر جا می رفتی ، در هر محله ای مردم گرد مسجد محله حلقه زده بودند و به یاد مولای غایبشان در کنار صفها صف ملائک پر شده آسمان و زمین مشغول راز و نیاز بودند.

جوان و پیر ، زن و مرد و کوچک و بزرگ  ، همه ، کاسه های گدایی به دست برای بردن نذری شب قدر خدا از سفره گستره عالم گیرش نجات خویش را می طلبیدند.

 

امشب ، شب نبود ، روز بود ، روز نبود ، ماه بود ، ماه نبود ، سال بود و سال نبود ، یک عمر بود و من و تو چه می دانیم امشب چه بود و ما ادراک ما لیله القدر شب قدر بود.

روز شب قدر بر شما مبارک

هنوز هم وقت هست.

التماس دعا