وقتی عصر عصر خمینی باشد همه شهر ها به نوعی خمینی شهرند هر چند نامشان اصفهان و همدان و تبریز و دزفول باشد.چرا که حیاتشان را از خمینی دارند و بین همدان و بغداد و استامبول و یاحتی رم و پاریس و برلین هم فرقی نیست ، هر چند دیر بشود ولی روزی می رسد که می شوند خمینی شهر یا همان مهدوی شهر  .

برای اینکه مستقیم و در بست بروی خمینی شهر الان وضع خیلی فرق کرده است هم جاده دارد و هم وقتی می روی گم نمی شوی و صد البته چند روز استراحت هم نیاز نداری ، ولی اگر می خواستی آن روزهای اول انقلاب بروی بشاگرد – چون خمینی شهری  نبود - باید بیست ساعتی با ماشین می رفتی تازه اگر راه را گم نمی کردی و درست می رفتی و آنوقت هم نه هر جایی ، خیلی از روستاها را نمی توانستی با ماشین بروی و باید با پای پیاده می رفتی.

برای بازدید از کتابخانه ها سفری را به هرمزگان داشتم. با خودم قرار گذاشتم که بشاگرد را ببینم و به دوستان استان گفته بودم یک روز از بازدید را برای بشاگرد بگذارند . وقتی رسیدیم بندر عباس و مسیر ها مشخص شد معلوم شد با یک روز مسیر بشاگرد قابل بازدید نیست و خلاصه توفیق بازدید از بشاگرد و کتابخانه هایش حاصل نشد .

در سالن انتظار فرودگاه که بودیم بر اساس روال همیشگی سفرهایم کتاب جدیدی را برای خواندن با خودم آورده بودم و مطالعه آن را شروع کردم .

تا خمینی شهر که روایت زندگی مجاهدانه حاج عبدالله والی است را از همان جا یعنی سالن انتظار فرودگاه مهرآباد و از تاریخ 8 / 8 / 91 آغاز کردم . کتابی که به همت موسسه  ایمان جهادی در سال 89 چاپ شده است .

کتاب را کتابی بسیار جذاب و تاثیر گذار در زمینه عمل به وظیفه و برای خدا کار کردن یافتم. آدم وقتی کارهای حاج عبدالله و وقتی را که برای کار گذاشته است می خواند تازه می فهمد که کار برای خدا یعنی چه ، آنهم کجا ؟! در دور تر ین نقطه ایران. جایی که هیچ مسئولی گذرش به آنجا نمی افتد ، جایی که هیچ نگاهی نظاره گر تو نیست جز یک نگاه ، همان نگاهی که به نوح بود و ساختن کشتی اش را می دید و یا همان نگاهی که همراه موسی و هارون در دربار فرعون بود و یا آن نگاه که همراه او بود در غار. همان نگاهی را می گویم که همیشه ما را می بیند و همیشه نظاره گر ماست . همان نگاه مهربان حبیب .

کتاب شامل هشت فصل است با نامهای هجرت ، مرشد ، جبهه ای غریب ، همراه، تجلی ، امید ، صبر و هجرت دیگر باره و بخش ضمائم که شامل عکس ها و اسناد و نقشه ها و ... است .

این کتاب در واقع جلد اول کتاب خمینی شهر است و از ابتدای ورود به بشاگرد  تا اردیبهشت سال 66 را روایت می کند .

شروع کتاب با دست نوشته خود حاج عبدالله است و متنی کاملا صمیمی و عاطفی است و الحق که زیبا نوشته شده است و در ابتدای فصل هجرت آمده است. در واقع مطالب این فصل مطالب قبل از ورود جدی به بشاگرد است .

در فصل «مرشد» با خود حاج عبدالله و زندگی قبل از بشاگردش آشنا می شویم و خاطرات بسیار جذابی را از زندگی حاج عبدالله و پدرش مرشد نصرالله می خوانیم .

در فصل های بعد به نحوه ورود و دودلی انتخاب بشاگرد به جای جبهه وکارهایی که در بشاگرد انجام شده است می پردازد و در هر فصل با توجه به نوع کارهایی که انجام شده است با افراد درگیر با موضوع و یا افراد حاضر در بشاگرد مصاحبه شده است .    

کتاب از اواسط آن یعنی حدود  صفحه 200 جذابیت بیشتری پیدا می کند و خواننده با کتاب ارتباط بیشتری برقرار می کند .

با توجه به نیاز همیشگی جامعه به روحیه جهادی و کار برای خدا به نظر می رسد که اگر تلخیص آن در حد 150 صفحه البته با تصاویرو ... تهیه شود بر اثر گذاری آن بیفزاید . 382 صفحه مطلب ، مطالعه  را برای افراد کم مطالعه و کم حوصله سخت می کند و کتاب دیده نمی شود.

به نظر می رسد تلخیص کتاب و پس از آن تهیه یک کتاب با گزینش برترین های موضوعات کتاب در حد 60  تا 70 صفحه می تواند هم کتاب را بیشتر مطرح نماید و هم کار مجاهدانه حاج عبدالله را بهتر و بیشتر نشان دهد .این مهم با توجه به تکرار خیلی از خاطره ها و نقل قول  یک موضوع از نگاه چند نفر و تکراری بودن برخی از مطالب به خوبی قابل تحقق است .

بخش هایی از کتاب :

«... "به داد بشاگرد برسید ، باید برای شیعیان بشاگرد کاری کرد" این جملات را حضرت امام ، وقتی که از احوال بشاگردیان مطلع شده بودند ، فرمودند. »

«... بچه ها با چشم های از حدقه بیرون زده دارن نگاه می کنند، با یک ولعی که آب از لب و لوچه شان آویزان است و دوست دارن مثلا یک لقمه از این غذا بخورند ، یک چنین حالتی داشتند.

اسد با نگاهی که به بیرون انداخت مانند جرقه پرید و با فریاد بلند شد و کاسه ها را از جلوی همه برداشت و جلوی بچه ها گذاشت . وای خدای من چه صحنه ای ! من و اسد همدیگر را بغل کرده بودیم و گریه می کردیم . بچه ها به طرف غذاها حمله ور شده بودند ، من فکر می کنم از صدای ملچ ملوچ آن ها هم ما لذت می بردیم و شاید هم ایزد منان . پدر و مادر هاشان امدند آن ها را می زدند که چرا غذای میهمان ها را می خورید.»

« ... روز دوم داشتم چادر درمانگاه رو مرتب می کردم که دیدم یکی اومد دم چادر و گوشش کف دستشه .... »

« ... رفتیم منزل امام جمعه میناب ، حاج آقا طالب. گفتیم :می خواهیم بریم بشاگرد .

گفت بشاگرد ؟

گفتیم: بله

گفت :  خیلی دوره ، ما که تا حالا نرفتیم ، خود بشاگردی ها که بعضی وقت ها تک و توک می آن میناب می گن پونزده ، بیست روز ، پیاده و با مال راهه ، جاده هم که اصلا نداره . »